|
پاسدار شهید مصطفی (کمیل) صفری تبار گروه فرهنگی نسل جوان
| ||
|
[ دوشنبه 25 مهر1390 ] [ 6:40 ] [ عطش ]
بیاییدتا مزارشهداء را بوکنیم وســــــــط گریه یه آرزو کنیم اگه اینبار برسیم به کربـــــلا حرمو با مژه مون جارو کنیم
نثار فاتحه برای شهدای اسلام و شهدای صابرین به خصوص سید محمود موسوی و کمیل صفری تبار در سی و هفتمین هفته از شهادت شان. [ پنجشنبه 28 اردیبهشت1391 ] [ 20:44 ] [ عطش ]
[ پنجشنبه 28 اردیبهشت1391 ] [ 6:49 ] [ عطش ]
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up3/43482457287115249477.jpg
پيام استاندار مازندران به مناسبت شهادت سه پاسدار رشيد مازندراني (شهیدان مصطفی صفری تبار بیشه - روستای بیشه سر بابل، شهید سید محمود موسوی - کمانگر کلای بابل وشهید محمد منتظر قائم( غلام نژاد) – نکا) شهادت مجاهدان مخلص و فداكار، شهيدان مصطفی صفری تبار بیشه - سید محمود موسوی - محمد منتظر قائم، برای خطه مازندران ولايت مدار كه انسان هاي بزرگی را در دامان خود پروراند و به عرصه دفاع از كيان سرزمين ايران اسلامي تقدیم نمود، مایه سرافرازی، سربلندی و سرانجامی سعادتبار است. هريك از اين شهداي جانبرکف سپاه پاسداران پرافتخارانقلاب اسلامی كه سراپا عشق وشور جهادفي سبيل الله بودند، رزمندهای سلحشور در دفاع از استقلال و تماميت ارضي ايران اسلامي، حافظ عزت و شرف ايرانيان و موجب افتخار هم استاني هاي خود هستند كه به منظور تامين امنيت و پاكسازي منطقه غرب کشور در مبارزه با عناصر خودفروخته گروهکي تروریست به شهادت رسيدند والبته ردای بلند و زيبای شهادت برازنده قامت استوار و مزد مجاهدت فداكارانه ايشان بود. هرچند كه مازندران سربلند همواره از ابتداي انقلاب اسلامي تا به امروز در صف اول دفاع از كيان كشورعزيزمان بوده است اما شهادت اين عزيزان ، حماسهای شد تا صفحه ي درخشان ديگري به صفحات جهاد وشهادت اين خطه علوي ولايت مدار اضافه شود. بحمدالله جوانان رشيد مازندران هميشه ودر همه حال در تبعيت محض از ولي فقيه، استوار ونستوه ، از مرزهاي جغرافيايي وعقيدتي جمهوري اسلامي ايران دفاع نموده وخواهند نمود. اما عناصر خودفروخته و جنایت پيشه وتروريست كه آلت دست و دست پرورده ي استكبار درمنطقه هستند بدانند، که خون مطهر شهیدانی همچون صفری تبار - موسوی و منتظر قائم، صدها بسيجي ديگر میآفریند كه زندگی ، آسایش و بهرهمندیهای دنيوي خود را در راه دفاع از اين سرزمين فــدا مي كنند تا ايران اسلامي مقتدرتر ، بشكوه تر و باصلابت بيشتر، مسير سعادت، توسعه وتعالي خود را بپيمايد. اينجانب شهادت اين مردان بزرگ و مجاهد را به محضر فرماندهي معظم كل قوا (مدظله العالي)، فرماندهي محترم سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، فرماندهي محترم سپاه كربلاي استان، خانواده هاي عزيز ومحترم اين عزيزان، خانواده هاي معظم شهدا وايثارگران، مازندراني هاي مومن، به خصوص مردم شريف بابل ونكا كه به شكر خداوند متعال هميشه در صف اول دفاع از ولايت و انقلاب اسلامي هستند ، تسليت عرض مي نمايم. از خدای متعال رحمت، غفران، حشر با انبياء الهی و سيد وسالار شهيدان وآزادگان عالم، حضرت ابا عبدالله الحسين (ع) و اصحاب عاشورايي آن حضرت برای اين سه شهيدعزيز و صبر، سلامت و عزت روز افزون برای بازماندگان آن عزيزان را مسألت دارم. سيد علي اكبر طاهايي / استاندار مازندران
[ پنجشنبه 31 فروردین1391 ] [ 19:36 ] [ عطش ]
کسیکه به درک نور رسیده باشد از هر زنجیری خارج میشود. [ جمعه 4 فروردین1391 ] [ 6:40 ] [ عطش ]
[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 21:1 ] [ عطش ]
[ چهارشنبه 24 اسفند1390 ] [ 21:14 ] [ عطش ]
سلام بر شهیدان راه حق
همسنگر [ یکشنبه 16 بهمن1390 ] [ 0:47 ] [ عطش ]
![]()
[ شنبه 8 بهمن1390 ] [ 22:35 ] [ عطش ]
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام اول حرفم را با یكی از اشعار حافظ كه خیلی به آن علاقه دارم شروع می كنم درد عشقی كشیده ام كه نپرس زهر هجری چشیده ام كه مپرس گشته ام در جهان و آخر كار دلبری برگزیده ام كه نپرس سوی من لب چه می گزی كه مگ و لب لعلی گزیده ام كه مپرس گفتند كه هر مسلمانی باید یك وصیت نامه داشته باشد منم این وقت شب نمی دونم چی شد كه یك دفعه این زد به سرم كه برم وصیت نامه بنویسم شاید به نظر شما حرفهایم و مخصوصا این خط خرچنگ قورباغه من خنده دار باشد بازی سرنوشت كه این حرفها را نمی شناسد اول از همه از پدر و مادر عزیزم تشكر می كنم بابت این همه زحمات كه در حق بنده قدر نشناس داشته اند شنیده بودم كه فرمانده های ما گفتند دست پدر ومادر را باید بوسید ومن هم چند بار قصد چنین كاری را داشتم كه یك بار به شوخی توانستم دست پدرم را ببوسم البته پدرم اجازه نمی داد كه دستش را ببوسم وبالاخره با چند ترفند پاسداری توانستم به مقصود خود برسم و از مادر نیز چند بار خواستم كه اجازه بدهد تا دست و پای او را ببوسم و ایندفعه هم با چند ترفند پاسداری توانستم پای مادر را ببوسم . خوب بریم سر بقیه مطلب كه من مال و اموالی ندارم كه بگم این مال داداشم و این یكی برای فلانی ، فقط چند توصیه به خواهرانم دارم كه خیلی خیلی دوستشان دارم اول اینكه حجاب را رعایت كنند چون شهدای ما برای حفظ ناموس و حفظ اسلام شهید شدند تا حتی یك تار موی ناموس آنها را نا محرم نگاه نكند چه برسد به اینكه بیگانه ها بخواهند نگاه كج به آنها داشته باشند .منظورم از حجاب این است كه حتی یك تار موی خود را در معرض دید نامحرم قرار ندهید دوم اینكه فرزندان خود را طوری تربیت كنید كه با روحیه ایثار و انفاق وگذشت از جان خود در راه خداوند تبارك و تعالی بزرگ شوند و طبق فرمایش امام عزیز و راحلمان كه می گوید از دامن زن مرد به معراج می رود . در اینجا جا دارد كه بگویم من از اول به عشق شهادت وارد سپاه شدم ولی وقتی وارد مادیات آن می شوی منظورم این است كه غرق مادیات شوی فكر شهادت كم رنگ می شه من آنقدر غرق گناه هستم كه خجالت می كشم از خدا طلب كنم توی ذهنم فكر می كنم كه خدا به من می گه این همه گناه كردی الان شهات می خوای كه هر چی گناه كردی یكدفعه پاك بشه، البته فكر مثبت تو ذهنم می آد كه می گه خدا آنقدر رحمان و رحیم هست كه با توبه(صد بار شكستیم حق خودشو می بخشه ولی حق الناس می مونه كه این مردم هستند اون دنیا یقه ما را میگیرند، در اینجا از تمام كسانی كه به گردن بنده حقیر حقی دارند می خواهم كه حلالم كنند چون اگر یكی را در این دنیا حلال كنند مطمئن باشند كه شخص دیگری هست كه اون دنیا حلالش كنه، اگر هم ما را البته بگویم بنده حقیر را بهتر است، حلال نكردند وعده ما قیامت ان شاالله كه آقامون امام حسین(ع) شفاعت ما رو بكنه كه از سر تقصیر ما بگذرین. احساس كردم این مطلب را اینجا ذكر كنم: من خیلی به حضرت زهرا(س) علاقه داشتم طوری كه هر وقت به فكرش می افتم اشكم جاری می شود و از این خانم بزرگوار می خواهم كه از خدا بخواد كه از سر تقصیر ما بگذره تا هر چه زودتر به اون عشق كه وارد سپاه شدم برسم. شهادت شهادت شهادت. در آخر با یك دعا حرفهایم را به پایان می رسونم: اللهم عجل لولیك الفرج والعافیة والنصر و جعلنا من خیر اعوانه و انصاره والمستشهدین بین یده. آمین یا رب العالمین 28/3/88 ساعت 00:48 بامداد ![]()
باورم نمی شود
خدایا ما را ببخش به خاطر همه درهایی که زدیم و هیچ کدام خانه تو نبود... [ جمعه 16 دی1390 ] [ 23:11 ] [ عطش ]
روز چهارشنبه ۱۶/۹/۹۰ به همراه حجةالسلام محسن علیجانزاده از بچه های سیره شهداء قم برای دیدار با خانواده شهید صفری تبار که تازه از سفر معنوی عتبات عالیات و سوریه برگشته بودند رفتیم .
در این دیدار حجة السلام علیجان زاده ضمن عرض تبریک خدمت پدر و مادر شهید کمیل صفری تبار از زنده بودن شهید و روزی خوردن سر سفره خدا را متذکر شدند که مصداق آیه : «وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاء عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» اند . خانواده شهید ناراحت بودند از اینکه این روزها کمتر کمیل به دیدن شان می آید و شهید کمیل هم در عالم رویا به آنها فرمود : من دیگر کمتر میتوانم به شما سر بزنم . حاج آقای علیجان زاده در جوابشان بیان داشتند که شهداء در محضر حضرت امیر المومنین علیه السلام از چهره دلبرای آن حضرت بهره میبرند ؛ شهدا مهمان خاص مولا هستند و خودآقا در اون دنیا معارف الهی را در دلهایشان جاری می کند و دور آن حضرت حلقه زدند و میخواهند با کمتر دیدن شان ما زیاد احساس دلتنگی نکنیم تا اذیت نشویم و به زندگی عادی خود ادامه دهیم . حال برای دیدن شهداء به سفارش بزرگی باید از حضرت امیر علیه السلام درخواست کرد تا به شهداء اجازه دهند به دیدن ما بیایند . در روز عید قربان خانواده ، از نبودن کمیل در جمع شان دلتنگ شده بودند و اشک میریختند ؛ شهید در بیداری به برادرش فرمود شما دارید کاری می کنید که من برگردم اینقدر بی تابی نکنید و ناراحت نباشید . روزی چندتا استکان چایی در گوشه اتاق بود وقتی مادر شهید خواست آن را بردارد شهید کمیل (دربیداری) اجازه نداد و به مادرش گفت تا من اینجا هستم تو نباید دست به سیاه و سفید بزنی .
جواد برادر شهید کمیل اظهار داشت که علت اینکه کمیل توانست به آرزویش برسد را بیداری در دل شب ، دعای عهد و زیارت عاشورا بعد از نماز صبح دانست . مادر شهید از دیدن کمیل در سفرکربلا گفت ؛ و علت خریدنی شدن کمیل در نزد امام زمان عجل الله فرجه را اینطور بیان داشتند که اکثر اوقات سعی میکردم بچه های خودم را با وضو شیر دهم . کمیل همیشه آرزوی شهادت داشت و از مادرش خواست دعا کند و از خداوند برایش طلب شهادت نماید . کمیل نماز شبش ترک نمیشد حتی وقتی که خسته بود و میترسید بیدار نشود قبل از خواب به جا می آورد . کمیل چند ماه قبل از شهادت در خیابان خلوتی از روستا تصادف شدیدی می کند ، کمیل رها شده در گوشه ایی از جاده افتاده بود و کسی خبر نداشت ، به خواست خدا یکی از اهالی روستا او را بعد از ساعتی پیدا و از مرگ حتمی نجات پیدا میکند ، این توفیقی بود برای کمیل تا به مرگ ناگهانی گرفتار نشود و چند ماه بعد در درگیری با گروهک پژاک به شهادت برسد . پدر شهید صفری از عشق و علاقه کمیل به شهداء و سفر به مناطق جنگی به خصوص منطقه عملیاتی شلمچه گفتند ؛ شهید کمیل در سفر به مناطق جنگی اکثر اوقات چفیه ای بر میداشت بر روی سر خود میکشید و در گوشه ایی خلوت به مناجات مشغول می شدند . همیشه در کارها به پدرش کمک میکرد حتی ماه رمضان گذشته با اینکه روزه بود و هوا هم بسیار گرم به پدرش اجازه نمیداد کار کند و خودش انجام میداد به حدی که از شدت گرما و سختی کار قلبش به شدت میطپید . اهل قول دادن مردانه بود در جایی که نمی توانست قول نمیداد ، روزی اجازه خواست تا از ماشین استفاده کند ازش قول گرفتم که از سرعت ۸۰ بیشتر نرود و ایشان قبول کردند ؛ فردای آنروز دوباره اجازه خواستند ولی گفتند امروز قول نمیدهم که از ۸۰ تا بیشتر نروم . اسم دیگر کمیل را به عشق شهید مصطفی چمران ، مصطفی گذاشتم . پدر شهید می گوید : از حالات کمیل فهمیدم که فرزندم مال آسمان است و زمینی نیست .
برادر شهید از نماز اول وقتش گفت ؛ هر وقت مشغول کار بودند موقع اذان متذکر نماز اول وقت میشد ؛ اگر نمیشد از کار دست کشید از برادرش فقط برای خواندن نماز اول اجازه میگرفت تا در فرصت بعدی نماز دوم را به جا آورد . در جمع ما آقا میثم دوست صمیمی (مثل برادر) کمیل هم حضور داشتند و ایشان هم خاطره ای از نماز اول وقت شهید گفتند . که در مطالب قبلی آوردم .
شهید کمیل صفری تبار در سال گذشته گلاب پاشی خریداری نمود تا در ایام تاسوعا و عاشورای حسینی برای دستجات عزاداری استفاده نماید ، قبل از محرم سال ۸۹ مقدار ۲۰ لیتر گلاب تهیه نمود که حدود ۱۲ لیتر آن را مصرف نمود و بقیه آن در تشییع جنازه اش بر سر و روی تشییع کننده ها عطر افشانی شد . کمیل پارچه ای با متن " آجرك الله يا بقيه الله " را سفارش داده بود تا در ایام محرم در درب ورودی منزل نصب شود .
خدا را شکر که در این مهمانی با شکوه توفیق داشتیم تا چفیه و پول آغشته به خون شهید کمیل را زیارت کنیم و تبرکی برداریم . عکس آغشته به خون شهید را براتون میزارم به شرط صلوات بر محمد و آل محمد و فرج امام زمان (عج)
[ جمعه 18 آذر1390 ] [ 22:59 ] [ عطش ]
بعضی ها چقد دلشان با خدا راحت است ... آنقدر با خدا رفیق و جون جونی هستند که انگار خدا منتظره تا چیزی بخوان و سریع با عشششششق اجابت کنه .... اصلا انگار تو آغوش خدان ... خدا رو دو دستی محکم بغل کردنو با تموم لیلی های عالم عوض نمیکنن ...
[ شنبه 5 آذر1390 ] [ 23:28 ] [ عطش ]
شهید مصطفی( کمیل) صفری به همرزمانش می گفت: « من سی و سومین شهید روستای بیشه سر هستم». آخرین سفارش او به اطرافیان، این بود که برای شهادتش دعا کنند و به همه سفارش می کرد تا در قنوت نمازشان، دعای فرج بخوانند و شهادت او را از خدا بخواهند و می گفت: هرکس در نمازش دعای فرج بخواند، دعایش مستجاب خواهد شد. [ شنبه 5 آذر1390 ] [ 23:9 ] [ عطش ]
[ سه شنبه 24 آبان1390 ] [ 1:11 ] [ عطش ]
امروز که در خیابون شهر ... در بین موسیقی ها....زرق و برق ها... وضع کذائی مردم ... قدم می زدم به ناگاه این شعر به زبان جاری شد.... ای کاش رنگ شهر بازی ام نمی داد در جبهه یا زهرا مرا بر باد می داد..... یاد زمزمه های سید مجتبی علمدار افتادم ... گریه هاش.... سوز صداش.... تب شهادت تبدارش کرده بود.... می خوند می سوخت.... شاید بشه گفت الان...تو این لحظات و تو این ایام که دو ماه و یک روز از شهادت شهدای این محفل میگذره، این اشعار زبان حال خیلی از رفقای این شهداست هر شب دم غروبا....بعد نماز مغربا...و بعضیا هم نصفه شبا پروانه وار دور مزارشون حلقه می زنن ...زیارت عاشورا میخونن ... آخه چی از دستشون بر میاد..با این هم همه غم ..اونم بهترین بندگان خدا ... جز اینکه بیان تو این روزگار پر از گناه و غفلت ..توسلی داشته باشن و التماس شفاعت ..که نکند صدای شهید در درونشون گم بشه... چه شعری میخوندی سید.....عجب سوزی داره.... ای کاش در دل ذره ای شور و نوا بود
[ جمعه 20 آبان1390 ] [ 7:58 ] [ عطش ]
پيام استاندار مازندران به مناسبت شهادت سه پاسدار رشيد مازندراني (شهیدان مصطفی صفری تبار بیشه - روستای بیشه سر بابل، شهید سید محمود موسوی - کمانگر کلای بابل وشهید محمد منتظر قائم( غلام نژاد) – نکا) شهادت مجاهدان مخلص و فداكار، شهيدان مصطفی صفری تبار بیشه - سید محمود موسوی - محمد منتظر قائم، برای خطه مازندران ولايت مدار كه انسان هاي بزرگی را در دامان خود پروراند و به عرصه دفاع از كيان سرزمين ايران اسلامي تقدیم نمود، مایه سرافرازی، سربلندی و سرانجامی سعادتبار است. هريك از اين شهداي جانبرکف سپاه پاسداران پرافتخارانقلاب اسلامی كه سراپا عشق وشور جهادفي سبيل الله بودند، رزمندهای سلحشور در دفاع از استقلال و تماميت ارضي ايران اسلامي، حافظ عزت و شرف ايرانيان و موجب افتخار هم استاني هاي خود هستند كه به منظور تامين امنيت و پاكسازي منطقه غرب کشور در مبارزه با عناصر خودفروخته گروهکي تروریست به شهادت رسيدند والبته ردای بلند و زيبای شهادت برازنده قامت استوار و مزد مجاهدت فداكارانه ايشان بود. هرچند كه مازندران سربلند همواره از ابتداي انقلاب اسلامي تا به امروز در صف اول دفاع از كيان كشورعزيزمان بوده است اما شهادت اين عزيزان ، حماسهای شد تا صفحه ي درخشان ديگري به صفحات جهاد وشهادت اين خطه علوي ولايت مدار اضافه شود. بحمدالله جوانان رشيد مازندران هميشه ودر همه حال در تبعيت محض از ولي فقيه، استوار ونستوه ، از مرزهاي جغرافيايي وعقيدتي جمهوري اسلامي ايران دفاع نموده وخواهند نمود. اما عناصر خودفروخته و جنایت پيشه وتروريست كه آلت دست و دست پرورده ي استكبار درمنطقه هستند بدانند، که خون مطهر شهیدانی همچون صفری تبار - موسوی و منتظر قائم، صدها بسيجي ديگر میآفریند كه زندگی ، آسایش و بهرهمندیهای دنيوي خود را در راه دفاع از اين سرزمين فــدا مي كنند تا ايران اسلامي مقتدرتر ، بشكوه تر و باصلابت بيشتر، مسير سعادت، توسعه وتعالي خود را بپيمايد. اينجانب شهادت اين مردان بزرگ و مجاهد را به محضر فرماندهي معظم كل قوا (مدظله العالي)، فرماندهي محترم سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، فرماندهي محترم سپاه كربلاي استان، خانواده هاي عزيز ومحترم اين عزيزان، خانواده هاي معظم شهدا وايثارگران، مازندراني هاي مومن، به خصوص مردم شريف بابل ونكا كه به شكر خداوند متعال هميشه در صف اول دفاع از ولايت و انقلاب اسلامي هستند ، تسليت عرض مي نمايم. از خدای متعال رحمت، غفران، حشر با انبياء الهی و سيد وسالار شهيدان وآزادگان عالم، حضرت ابا عبدالله الحسين (ع) و اصحاب عاشورايي آن حضرت برای اين سه شهيدعزيز و صبر، سلامت و عزت روز افزون برای بازماندگان آن عزيزان را مسألت دارم. سيد علي اكبر طاهايي / استاندار مازندران
[ جمعه 20 آبان1390 ] [ 7:57 ] [ عطش ]
بعضی ها چقد دلشان با خدا راحت است ... آنقدر با خدا رفیق و جون جونی هستند که انگار خدا منتظره تا چیزی بخوان و سریع با عشششششق اجابت کنه .... اصلا انگار تو آغوش خدان ... خدا رو دودستی محکم بغل کردنو با تموم لیلی های عالم عوض نمیکنن ... درد و دل یکی از دوستان
[ پنجشنبه 19 آبان1390 ] [ 2:17 ] [ عطش ]
این دو تصویر متعلق به شهیدان مصطفی صفری تبار و محمد محرابی پناه از پاسداران رشید اسلام که درمقابله با گروهک فاسد پژاک در منطقه جاسوسان واقع در منطقه عمومی سردشت در غرب روستای دلتو و ارتفاعات مشرف به روستای دلتو در شمالغرب به مقام رفیع شهادت نائل آمدند. مصطفی این جملات رو سر مزار شهید کاظمی در گلستان شهدای اصفهان روز یکشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۹ گفته : ما دیر اومدیم ایشون زودتر رفت… و می گفت اگه شهادت هم خدا به ما نداد راضی نیستیم ولی ( امیدواریم ) اجر شهید رو از خدا بگیریم . هیچ وقت راضی نیستیم شهید نشیم دیگه آرزوی همیشگی ما بوده آرزوی دیرینه مونه ... [ پنجشنبه 19 آبان1390 ] [ 1:53 ] [ عطش ]
... پژاک در غرب کشور فعالیتهای نظامی جهت نا امن کردن مناطق مرزی ایران را در دستور کار دارند وبه عنوان یک گروهک شبه تروریستی آمریکایی اسراییلی با بهانه واهی دفاع از ... بقیه در ادامه مطلب ... [ پنجشنبه 19 آبان1390 ] [ 1:37 ] [ عطش ]
روزهاي اخير، شايد در هفتصد روز گذشته، روزي نبوده است که بيايد و حرف و سخني از حمله نباشد؛ مثل همين وقتها که ميگويند قرار است بمبي بريزند و پاسخي دندانشکن ايران دريابند و پاي شيطان را به ميدان بگشايند. شايد اين نقشه باشد، شايد هم نباشد. اما نسلي که امروز هست و خاطرهاي از جنگ دارد، در ميانه وهم و حماسه گرفتار آمده و اگر خود را نيابد، هيچ ندارد. جنگي ديگر، معجوني از هزينه و فشار و تخريب است که با خود فردا و آرامش را به ارمغان ميآورد. اگر دربازيم که بردهايم بر منطق اباعبدالله وگرنه ظفر يافتهايم و آسوده زيستن، ارزانيمان.
مصطفی جان شهادتت مبارک [ پنجشنبه 19 آبان1390 ] [ 0:57 ] [ عطش ]
« شهیدان «مصطفی صفری تبار » ( از اهالی روستای بیشه سر بابل ) و « آقامحمد محرابی پناه آرانی » دو تن از این شهدایی بودند که مثل دو برادر با هم زندگی کردند، در کنار هم جنگیدند و در کنار هم پرواز کردند. این دو سبک بال از تکاوران یگان ویژه صابرین سپاه بودند که در 13 شهریور 1390 در درگیری با گروهک مُفسد پژاک در منطقه سردشت ( ارتفاعات جاسوسان ) به آرزوی خود رسیدند.
نحوه شهادت این دو بزرگوار بر اساس شنیده ها است و مستند نیست . گلوله ای به پهلوی آقا محمد اصابت می کند؛ محمد با بستن چفیه اش به دور کمر سعی می کند که تا حدودی از خونریزی بیش از حد جلوگیری کند. در این حین دوست و در حقیقت برادرش مصطفی صفری تبار متوجه حالت محمد می شود و علی رغم تذکر دوستان برای نزدیک نشدن به محمد، جهت کمک به طرف محرابی پناه حرکت می کند و همان لحظه ای که در کنار یکدیگر قرار می گیرند گلوله خمپاره ای نزدیک این دو به زمین می نشیند تا روح آسمانی محمد و مصطفی را از قفس تنگ تن رها سازد و راهی دیار قرب نماید.
منبع :وبلاگ مستور [ پنجشنبه 19 آبان1390 ] [ 0:47 ] [ عطش ]
خانواده شهید مصطفی کمیل می گویند: آقا کمیل، عاشق شهدا بود، هر وقت دلش می گرفت، به مزار شهداء می رفت و با آنان درد و دل می کرد، اگه یه بی حجابی را می دید، شدیداً ناراحت می شد و می گفت: « دوست دارم بهشون بگم و أمر به معروف و نهی از منکر کنم و معتقد بود که این وظیفه همه است. هیچوقت از گفتن یا حسین(ع) و یا زهراء(س) سیر نمی شد و هر وقت یا زهراء می گفت، اشک از چشمانش جاری می شد. سعی می کرد جلوی حاضران گریه نکند، هر وقت بغض می کرد به اطاق دیگری می رفت و برای خودش مدّاحی می گذاشت و به تنهایی گریه می کرد، وقتی بیرون می آمد چشمانش قرمز و پف کرده بود.
[ چهارشنبه 18 آبان1390 ] [ 23:47 ] [ عطش ]
...هنوز 2 ماهی از آموزش نظامی او نگذشته بود که نامةی جذب او در سپاه پاسداران بدستش رسید، با خوشحالی اما با گرفتنِ إمضاهای متعدد ... بقیه در ادامه مطلب ... [ چهارشنبه 18 آبان1390 ] [ 23:47 ] [ عطش ]
خواستگاری ( از زبان همسر شهید ) او موقع خواستگاری از من پرسید: ممکنه من یه روزی به شهادت برسم! شما با این موضوع مخالفتی ندارین؟ و می توانی با آن کنار بیآیی؟! من چیزی نگفتم، فقط نگاهش کردم: دوباره پرسیدند و من گفتم : نه مخالفتی ندارم؛ از همانجا فهمیدم که او از جنس زمینی ها نیست!»
[ چهارشنبه 18 آبان1390 ] [ 23:46 ] [ عطش ]
دیگر سخن از بودن نیست ،
چقدر به روضه حضرت زهرا حساس بودی .... گریه ات با زمزمه مادر مادر همراه بود.....
فدای پهلوی بشکسته ات.... مادر ![]() [ چهارشنبه 18 آبان1390 ] [ 23:46 ] [ عطش ]
مادر شهید کمیل صفری می گوید: به محض اینکه کمیل اوّلین حقوقش را از سپاه گرفت دو دفترچه پس انداز برای خودش باز کرد، یکی مربوط به حقوق و مزایا، دیگری مربوط به هدایا؛ چرا که می گفت: « طبق فتوای مقام معظّم رهبری، هدیه خمس ندارد» برای خودش، سال خمسی تعیین کرد تا اگر مازاد بر هزینه سالیانه، چیزی در حسابش مانده باشد، خُمس آنرا بدهد و یکسال مقداری پول به مستمندان داده بود و با خوشحالی می گفت: امسال خمس داده ام.
[ چهارشنبه 18 آبان1390 ] [ 23:45 ] [ عطش ]
دلم گرفته بازم چشام بارونیه وای وای وای خبر اوردند بازم تو شهر مهمونیه وای وای وای ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شهید گمنام سلام خوش اومدی مسافر من خسته نباشی پهلوون شهید گمنام سلام ، پرستوی مهاجر من،صفا دادی به شهرمون وقتی رسیدی همه جا بوی خوش خدا پیچید ،تو مگه کجا بودی؟ وقتی رسیدی کوچه ها نسیم کربلا رسید،تو مگه کجا بودی؟ وقتی رسیدی همه جا عطر گل نرگس اومد ،مگه با آقا بودی؟ وقتی رسیدی همه اشکا مث زهرا می چکید،تو مگه کجا بودی؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شهید گمنام دوباره زائرت شدم وای وای وای شهید گمنام بازم کبوترت شدم وای وای وای ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شهید گمنام بگو، بگو به من حرف دلت رو، تا کی می خوای سکوت کنی؟ شهید گمنام بگو، پس کی می خوای فکری برا بغض توی گلوت کنی؟ راستی هنوز مادر پیرت تو خونه منتظره چرا اینجا خوابیدی؟ راستی مادر نصفه شبا با گریه از خواب می پره چرا اینجا خوابیدی؟ ____________________ خودم می دونم شرمنده ی پلاکتم وای وای وای ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ حق داری هر چی بگی، تازه دارم کنار قبرت فکر دقایق می کنم حق داری هر چی بگی ،به روم نیار گلایه هاتو ،خودم دارم دق می کنم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ باشه دیگه کل وصیتاتو اجرا می کنم تو فقط غصه نخور باشه دیگه دعا برا یوسف زهرا می کنم تو فقط غصه نخور باشه دیگه کاری برا غوغای محشر می کنم تو فقط غصه نخور باشه دیگه فکری برا اشکای رهبر می کنم تو فقط غصه نخور
[ چهارشنبه 18 آبان1390 ] [ 23:44 ] [ عطش ]
شهدا!
--- شهید مصطفی کمیل صفری دائم الوضو بودند و در هر شرایطی نماز رو اول وقت می خوندند ، روزی ایشان با لباس کار ماهیگیری و شکار هنگام نماز ، شروع کردند به اقامه آن ، دیگران گفتند بابا ! خونه نزدیکه چند دقیقه دیگه میریم خونه با سر و وضع تمیز نماز میخونیم ... فرمودند وقتی قراره اول وقت باشه یعنی اول وقت . --- روزی خانم شهید صفری داشت پیاز ریز می کرد که اذان شد ، شهید کمیل گفت نماز ، همسر شهید گفتند یک دقیقه دیگه تموم میشه . اما کمیل اجازه نداد. روایت نماز خواندن شهید ( از زبان همسرشان ): او عادت داشت نماز را با غم و اندوه بخواند و سرش را کج بگیرد و حتّی در نماز از خوف الهی گریه می کرد، وقتی که به او می گفتیم: شما باید خوشحال باشی که نماز می خوانی و با خدا راز و نیاز می کنی! چرا اینجوری نماز می خوانی؟! می گفت: « ببین؛ رهبرِ ما هم با مظلومیّت نماز می خونه« او می گفت: همسرم! بدان که نمازِ ما در برابر این همه نعمت هایی که خالق یکتا به ما ارزانی داشته است، حدّأقلِّ سپاسگزاری است و از اینکه نمی توانم آنگونه که شایستة خداوند است او را عبادت کنم خوف دارم.
[ چهارشنبه 18 آبان1390 ] [ 23:44 ] [ عطش ]
بسم ربّ الشهدا ... باید به نام خدا و خدای شهیدان سخن آغاز کرد که بی یاد او ناتمام می ماند و بعد ذکر او ، با توسل به شهید تمام می گردد روزهای تنهایی و بی خبری..... دیگه نه میشه به آقا کمیل زنگ زد نه پیامکی داد..آخ خدا چقدر دلم تنگ شده.... چند باری میخواستم به شمارش پیامک بدم ...اما پشیمون شدم..گفتم نکنه گوشی دست خونوادشون باشه ..بخونن و داغ دلشون تازه بشه و نمک....... الانا دیگه باید رفت سر مزار این عارفان و عشّاق تا این دل خسته هوایی بخورد.......و الامر لله آیه ای تو قرآن هستش می فرماید « انّ الّذین قالوا ربّنا اللَّه ثمّ استقاموا » آقا کمیل هم گفت «ربّنا اللَّه»، پاش وایساد. گفت میخوام برم سپاه تا شهید بشم ..خواست ...خواست..خواست.... ای خدا تو شاهد بودی چقدر سفارش می کرد که برام دعا کنین تا شهید بشم.... تو شاهد بودی چقدر دست و پای پدر و مادرشو می بوسید و ازشون میخواست تا دعا کنن براش که به ارزوش برسه .... تو شاهد بودی می گفت برام دعا کنین شهید بشم...مگه اون دنیا شما پارتی نمیخواین؟؟؟ از بس لفظ شهید رو زبونت بود بعضی از رفقاش پیامک رو با جمله سلام شهید .... میگفتن تا خودش یه بار گفت بهم نگین شهید..شاید لیاقتش رو نداشته باشم.... از مرحوم آیت الله العظمی کوهستانی رحمة الله علیه که رو دیوار اتاق آقا کمیل عکسشون بود نقل شده که این دستور رو برای رسیدن به کمالات میدادن: گدایی...گدایی...گدایی... گل کاشتی.....شنیدم بعضی از رفقا میخوان برن به سپاه و یگان صابرین....بدجور تو دهنا آب افتاده....دل همه رو بردی....آخه میگن کمیل پارتیمونه...دستمونو میگیره....کارامونو صاف میکنه و حرف آخر که حرف دل خیلی از رفقاس .... رفیقان میروند نوبت به نوبت خوش آن روزی که نوبت بر من آید شهیدان محمد محرابی پناه ، مصطفی (کمیل) صفری تبار ، علی بریهی [ چهارشنبه 18 آبان1390 ] [ 23:20 ] [ عطش ]
[ چهارشنبه 18 آبان1390 ] [ 23:18 ] [ عطش ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||